منوچهر خان حكيم
145
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
مىسازند . بعد از شنيدن اين سخنان ، شمامه چند نفر از شاگردان خود را برداشته متوجّه راه شدند . چون در وسط ختا و تركستان چشمهء آبى و هواى دلكشى ديد در يك ، جانب آن شاهراه مدرسهاى به علم سحر ساخته و در گنبد آن طاق ، كلّهها را كه به تابوت گذشته بودند و آن تابوتها را به زنجير زر در وسط آن گنبد آويخته و پيرى را خادم آن مدرسه كرد و آن سخنان كه مذكور شد به آن پير آموخت . شمامه برگرديد و به خدمت دمّامه رفت و احوال را تماما شرح داد . دمّامه آفرين بسيارى به شمامه گفت . اما چند كلمه از شاه هفت كشور گوش كنيد كه قبل از اين مذكور شده بود كه محمد شيرزاد را به ايلچىگرى به ختا فرستاده بود و صلصال خان جواب نامه را جنگ گفته بود و شاه هفت كشور ، حلقهفكن گوش پادشاهان بحر و بر در غضب شده نهيب داد تا اردوى منصور كوچ كرده و بعد از دو روز از رفتن نوفل ابن هامان ، شاه ظفر قرين روانه شد . چون ده منزل رفتند ، هيچ واقع از بد و خوب رو نداد . روز يازدهم در منزل مدرسه افتاد ، احوال پرسيد كه در اين بيابان چه مدرسهاى است ؟ مهتر نسيم دو نفر عيّار را فرستاد . بعد از لمحهاى خبرآوردند كه دخمهء افراسياب است و پيرى بر در مدرسه نشسته است . اسكندر رو به سالاران كرد و گفت كه : افراسياب پادشاه عالى شأن بوده است ، پس ما را واجب است كه به مقبرهء او رفته دعاى خير يادآورى نمايم . سالاران همه تصديق كرده ، اما روزانهء ديگر اسكندر با ارسطو و بعضى از سالاران نامى سوار شده روى به مدرسه نهادند . چون بر در مدرسه رسيدند ، نظر پير بر اسكندر افتاد ، از جاى خود برخاسته سجده كرد . اسكندر احوال پرسيد ، پير به عرض عالى رسانيد كه دخمهء افراسياب است . اسكندر از اسب به زير آمده ، داخل مدرسه شد و سالاران داخل شدند ، ديدند كه در وسط مدرسه گنبدى هست . چون داخل گنبد شدند چيزى نديدند . چون بالا نظر كردند ، تمامى كور شدند . اسكندر گفت : اى ارسطو ! اين چه بود كه چشم چيزى نمىبيند كه ارسطو گفت : ما همه به اين دستوريم . عيّارى رفته دست اسكندر را گرفته و كوران دست يكديگر را گرفته بيرون آمدند و داخل اردو شدند . اما دمّامه ساحرى را امر كرد كه خبر از طلسم بياورد . آن ساحر به علم سحر آمده ،